تبليغاتX
مهمانی 1429
40 روز با تو و فقط برای تو

 

 

شنبه

۲۴

۱شنبه

۳۳

۲شنبه

۳۲

۳شنبه

۳۱

۴شنبه

۳۰

۵شنبه

۲۹

نماز صبح

 

ü

خیلی خوشحالم

 

 

 

 

نماز ظهر و عصر

ü

 

 

 

 

 

نماز مغرب و عشا

ü

 

 

 

 

 

حفظ (هدف ۲ آیه)

آیه ۱۴ و ۱۵ سوره بقره

 

 

 

 

 

تفسیر دو آیه حفظ شده

ü

 

 

 

 

 

امروز یاد گرفتم که...

در سجده مفاهیم بلندی نهفته ست.انجام دادن دو سجده اونهم بر خاک که پست ترین عناصره٬نمادیه از اینکه ما از خاک بوده ایم و پست ولی در اثر عبادت خداوند می تونیم خودمون رو از این پستی نجات بدیم و به درجات علیین برسیم.و دوباره هم به همون خاک برگردونده می شیم...

 

 

 

 

 

 

روز سی و چهارم: 

خدای خوبم.چقدر خوبه که شما مسلمانی که از اول مسلمان بوده باشه و خیلی هم به طاعت ها و عبادتهایی که کرده می نازه نیستین.وگرنه شما هم مثل بعضی از بنده های از خود متشکرتون برام کامنت خصوصی یا عمومی می ذاشتین و مسخره ام می کردین یا حتی بهم توهین می کردین!...با دیدن بعضی از کامنتها(خصوصاْ بعضی از کامنتهای خصوصی) دلم خیلی گرفت.نمی دونم تلاش یه آدم برای جبران گذشته ش توی این دنیای وسیع(که تازه مجازی هم هست) جای کی رو تنگ کرده یا مزاحم کی می تونه باشه که بعضی ها اینطور زخم زبون می زنن...دیروز داشتم به بستن وبلاگ فکر می کردم و اینکه شرح تلاشم رو برای خودم نگه دارم٬ولی تنها چیزی که جلوم رو گرفت دیدن یه سرچ بود.داشتم به بازدید کننده های اینجا نگاه می کردم که دیدم یکی با سرچ عبارت "برای توبه چکار کنم" وارد اینجا شده...اگه این نوشته ها از اولش تا الان فقط و فقط باعث شده باشه که اون یه نفر جواب سوالش رو گرفته باشه و اومدن به سمت شما رو شروع کرده باشه٬من جواب خودم رو گرفته ام و بی هیچ شکایتی ادامه می دم...و لنصبرن علی ما آذیتمونا و علی الله فلیتوکل المومنون.(و بر اذیتهای آزار دهندگان صبر می کنیم که مومنان فقط بر خداوند توکل می کنند.)

 

دارم می رم به یه سفر و چند هفته ای به اینترنت دسترسی ندارم. این چند روزی هم که نتونستم بیام دلیلش این بود که کارهای عقب مونده ی زیادی رو باید قبل از سفرم تموم می کردم و دیگه فرصتی برای نوشتن برام باقی نمی موند...اوایل شهریور دوباره برمی گردم و می نویسم...توی این مدت هم جدولم رو هر روز توی دفترم کامل می کنم...امیدوارم خیلی آدم تر از قبل برگردم...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:13  توسط آتوسا  | 

هفته ی اول:

 

شنبه

۱شنبه

۴۰

۲شنبه

۳۹

۳شنبه

۳۸

۴شنبه

۳۷

۵شنبه

۳۶

جمعه

۳۵

نماز صبح (هدف: قضا نشدن)  

 

نمیدونم چرا نمی تونم بیدار بشم؟ 

 بازهم نشد!

 

ممنونم که من رو لایق دونستین که صبح هم باهاتون حرف بزنم.

 

 
نماز ظهر و عصر (هدف:اول وقت)  

 ü

 خوندم٬ولی اینقدر حواسم به اول وقت خوندنش بود که از خود نماز چیزی نفهمیدم.

 ü

 ü

   
نماز مغرب و عشا (هدف:اول وقت)  

 ü

 ü

 توی ترافیک گیر کرده بودم.

 ü

   
نماز شب  

ü 

به نظرم قضا شدن نماز صبحهام به خاطر همین شب بیداریهاست.برای همین شب زود خوابیدم.

 ü 

(آخر شب قبل از خواب خوندم)

--- 

   
تلاوت قرآن (هدف:روزی ۲ حزب)  

 ü

 ü

 ۱حزب

 ---

   
حفظ قرآن (هدف:روزی ۵ آیه)  

 آیه ۱ تا ۵ سوره بقره

 آیه ۵ تا ۱۰ سوره بقره

  آیه ۱۰ تا ۱۲

آیه ۱۲ و ۱۳ 

   
تفسیر المیزان ( آیه های حفظ شده)  

ü 

 ü

 ü

 ü

   

دروغ نگفتن

 

غیبت نکردن
 

ü

ü 

 یه جورایی خیلی سخته ولی تمام تلاشم رو کردم.

ü

 امروزداشتیم با استاد سر اینکه باید برای کارآموزی کجا بریم جر و بحث می کردیم.به قول رهسپار منطقه بدجوری مین گذاری شده بود.کوچکترین دروغ یا عشوه های دخترانه حسابی به نفع آدم تموم می شد...یاد چشمهای نگران فرشته سمت راستیم افتادم و قلم آماده به نوشتن فرشته سمت چپی و از همه مهمتر شما که از رگ کردن به من نزدیکتر بودین...به جرات می گم هیچ حرف یا حرکتی که خلاف رضای شما باشه ازم سر نزد...ممنونتونم.

به نظرم تلاشم موفقیت آمیز بود.

   
نماز قضا  

 نماز صبح امروزم

 نماز صبح امروزم.

  ----

--- 

   
ارزشیابی
 

 ممنونم که کمکم کردین.

دروغ نگفتن خیلی سخته.منظورم همین دروغهای ریزه میزه ایه که در طول روز برای "تسهیل امور" می گیم. 

  اگر لذت ترک لذت بدانی...

خیلی سخته که آدم تمام طول روز مجبور باشه حواسش روجمع کنه که مبادا خطایی ازش سر بزنه.اینطوری نمی تونه روی کارهاش تمرکز کافی داشته باشه.پس بقیه چکار می کنن که اینقدر راحت و ریلکسن؟

   

روز چهلم:

 امروز تا توانستم گفتم " استغفرالله و اسئله التوبه". حتی توی باشگاه و روی تردمیل!...تردمیلی که من رو به شما نرسونه و بینمون فاصله بندازه می‌خوام اصلاْ نباشه.چه ارزشی داره زیبایی ظاهر وقتی که عاقبت نصیب گور می شه و خوراک مار و مور؟ اما اگر هدف من از این کاز نه زیبایی صرف بلکه نگهداری از امانتی باشه که شما بهم سپردین(یعنی جسمم)،و اینکه سلامت بمونم تا بهتربتونم عبادت شما رو بکنم،اونوقت همه چیز رنگ و بوی آسمونی می گیره. بدون شما همه چیز بی معناست.اونوقت بود که سعی کردم "قو علی خدمتک جوارحی" حضرت علی(ع) رو توی ذهنم بیارم و نیتم رو برای شما خالص کنم.بین خودمون باشه یه جورایی دوست داشتم اولش توی دلم بگم :تردمیل می‌زنم قربه الی الله! ولی روم نشد.مگه عیبی داره؟ مگه نه اینکه هرکاری که خالص برای شما باشه عبادته؟ اصولاً قشنگی با شما بودن اینه که جا و مکان نمی شناسه.هرجا و در حین هر کاری می شه با شما بود و در کنار شما...

راستی MP4 م رو هم کلاْ پاک کردم.ازتمام آهنگهای اندی و ابی و ... حتی careless whispers که خوتون می دونین چقدردوستش داشتم.بعدش جزء یک قران رو با صدای آقای پرهیزکار (اگه اشتباه نکنم) دانلود کردم و ریختم روش...حالا دیگه در تمام لحظاتم می تونم به حرفهای شما گوش بدم.بدون ترجمه چیز زیادی ازش نمی فهمم،ولی عیبی نداره.یواش یواش که دارم قران رو حفظ می کنم و تفسیرش رو هم می خونم متوجه می شم که چی می گفتین...یه جورایی مثل کدگشایی یه رمز باستانیه... رمزی که راه رو بهم نشون می‌ده.از 1400 سال قبل!

دوستتون دارم.   

 روز سی و نهم:  

 احساس می کنم نمازهام نماز نیستن.یه جای کارم می لنگه.یعنی نمازم یا مشکل سخت افزاری داره(یعنی شرایط و آداب ظاهریش رو مثل قرائت درست و ... رو درست انجام نمی دم) و یا اینکه مشکل نرم افزاری داره (یعنی حضور قلب درست و حسابی ندارم یا خشوع کافی و ...).مگه نه اینکه گفتین"ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر؟ یعنی نماز خوب گناه رو از انسان دور می کنه.خوب اگه من نمازم درست بود که اینقدر موقعیت گناه برام ایجاد نمی شد٬که فقط خودتون می دونین چندتاش رو تونسته ام به سلامت رد کنم...باید اساسی روی نمازم کار کنم.امروز می رم کتابخونه ببینم می تونم چیزی بفهمم یا نه.خودتون اون چیزایی که باید بفهمم رو از لا به لای کتابا بهم بگین.بهم بفهمونین مشکلم چیه... 

راستی حالا یعنی می گین من باید با این گیتارم چکار کنم؟ تکلیف این ۴ سالی که اینقدر برای یاد گرفتنش زحمت کشیدم چی می شه؟ هیچی هیچی؟! ... من هنوز موضوع موسیقی برام حل نشده.حد و مرزش کجاست؟ 

    روز سی و هشتم: 

کتابخونه ی دیروز برام خیلی مفید بود...خصوصاْ این حدیث که "اول ما یحاسب به العبد الصلوه.فان قبلت قبل ما سواها.و ان ردت رد ما سواها" یعنی اولین عمل انسان که مورد محاسبه قرار می گیره نمازه.اگر قبول شد٬اونوقت اعمال دیگه ی آدم هم قبول می شه.و اگه نشد اعمال دیگه هم هیچی!

خیلی برام تکون دهنده بود.یعنی من اگه نماز صبحم قضا بشه یا نمازهام نماز نباشن٬اون قران خوندن و نماز شب و روزه و...همه ش بی فایده ن...بی فایده!...پس آخه چرا مسلمونها اینطوری نماز می خونن؟...یعنی نمی دونن که همه چیزشون در گروی این نمازیه که می خونن؟شوخی بردار هم نیست...قبول نمی شه! به همین صراحت.

می ترسم...می ترسم از نمازهام.از بی توجهی هام.از اینکه شما اعمالم رو نپذیرین.تنها امیدم به مهربونی شماست...یا من یعطی الکثیر بالقلیل (ای کسی که با عمل اندک پاداش بزرگ می دهی)... 

    روز سی و هفتم: 

 فهمیدم که دارم اشتباه می کنم.دارم راهم رو دور می کنم.زحمت بی فایده می کشم.براساس تحقیقات انجام شده روی مغز انسان٬ذهن آدم گنجایش یه مقدار مشخص فشار رو داره و اگه بیشتر از اون بهش تحمیل بشه کلاْ به حالت استندبای در می آد (که ما بهش می گیم بی خیال شدن).این یه جور مکانیسم دفاعی بدنه برای اینکه جلوی فشار بیش از حد به مغز رو بگیره...برای اینکه آدم توی کاری موفق بشه باید با توجه به این موضوع و محدودیتهای بدنش مهمترین چیزها رو انتخاب کنه و روی اونها تمرکز کنه.من با شرایط فعلیم که اینهمه کار برای پروژه ام و کارآموزی و ... سرم ریخته باید مطابق با شرایط خودم برنامه ریزی کنم و پیش برم.نه با خودم رودربایستی دارم نه با شما.اصولاْ شما که به عمق وجودم از خودم آگاهترین...بنابراین باید مهمترین چیز رو انتخاب کنم و روی اون تمرکز کنم.نه اینکه دربقیه موارد خودم رو آزاد بذارم.نه.منظورم اینه که بیشتر هم و غمم٬مطالعه ام و دقتم روی اون متمرکز بشه.در حاشیه به موارد دیگه هم گوشه ی چشمی داشته باشم تا موقع پرداختن به اونها هم برسه.

خوب مهم ترین کار یه مسلمون چیه؟ سرنوشت سازترین کاری که می تونه بکنه کدومه؟... معلومه دیگه.چیزی که فان قبلت قبل ما سواها.و ان ردت رد ما سواها ... چیزی که اگه درست انجام شد بقیه ی چیزها هم معنا پیدا می کنه و اصولاْ مقدمه ایه برای رسیدن به فضایل بالاتر.تازه اگه درست به جا آورده بشه جلوی ارتکاب به گناه رو هم می گیره ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر ...یعنی یه پک و بسته ی درست و حسابی از تمام چیزهای مورد نیاز...درسته ... نماز 

می خوام تمام تلاشم رو روی درست کردن نمازم متمرکز کنم.اگه بتونم موفق بشم یه قدم بزرگ برداشته ام.برنامه ی هفته ی بعدم تمرکز روی نمازه و دو آیه حفظ و تفسیر در روز .فکر کنم اینطوری بهتر بتونم ادامه بدم.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:40  توسط آتوسا  | 
 

یادتونه چندسال قبل که کنکور داشتم با جدولی که کشیدم و برنامه ریزی که کردم تونستم رتبه ی دو رقمی توی رشته ریاضی فیزیک به دست بیارم؟یادتونه با چه جدیتی کار می کردم و گاهی میانگین کار مفیدم در روز تا ۱۴ ساعت هم می رسید؟می دونید چرا؟برای اینکه یقین داشتم اون تنها راهیه که پیش پامه.تنها گذرگاهیه که من رو به آینده ی روشن و موفقیت می رسونه...حالا هم درست همون حس رو دارم.اینکه من رو ببخشید و بپذیرید تنها راهیه که برام مونده.و اصولاْ تنها راهیه که پیش پای هر آدمی هست.مگر نه اینکه به قول حضرت علی(ع)٬"لا یمکن الفرار من حکومتک"؟یعنی ممکن نیست کسی بتونه از زیر سیطره و حکومت شما خودش رو بیرون بکشه...حالا تنها گزینه ی موجود توبه به درگاه شماست.اما چطوری؟

حضرت علی(ع) جوابش رو بهم داده ن.وقتی که به اون مردی که گفت "استغفر الله"٬گفتن: همینطوری الکی نگو استغفرالله و دلت خوش باشه که بخشیده شده ای."الاستغفار درجه العلیین" استغفار درجه ایه که علیین به اون نائل می شن و ۶ مرحله داره...انگار صداشون رو می شنوم که دارن بهم می گن:آتوسا خوب گوش کن. اینهمه سال دور از خدا بودن تاوانی داره که باید بپردازی.اونم در ۶ مرحله:

۱. از گذشته ات پشیمان باشی.یعنی از اینکه یادت بیفته که چه موجود کثیفی بودی و به اسم خوش گذرونی چه غلطهایی می کردی٬به خاطر خاطر راحت بودنت چه دروغهایی که نمی گفتی٬و به خاطر وقت گذرونی چه غیبتهایی که نمی کردی و... حالت از خودت به هم بخوره.

۲. تصمیم بگیری که دیگه به هیچ قیمتی اون کارها رو تکرار نکنی.یعنی اگه کارت با یه دروغ کوچیک راه می افته٬حاضر باشی بمیری ولی اون دروغ رو نگی.اگه شده بشینی و بر و بر دوستت رو نگاه کنی و هیچ حرفی برای گفتن به هم نداشته باشین هم تن به غیبت کردن ندی.بهترین ودلپذیرترین موسیقی ها رو هم اگه مصداق موسیقی مطربه و حرامه بهش گوش ندی(خیلی سخته)...

۳. حقوق بنده های خدا که به گردنته رو ادا کنی.یعنی تمام اون کتابها و سی دی هایی که سالهاست پیشت امانت هستن رو به صاحباشون برگردونی.اگه غیبت کسی رو کرده ای باید بری ازش حلالیت بگیری(این یکی واقعاْ سخته)...و خلاصه بدونی که حق هر کسی چیه و بهش عمل کنی.

۴. کارهای واجبی که اونها رو انجام نداده ای رو قضا کنی. اینهمه نمازهای قضا شده...روزه های عمداْ قضا شده که درکمال پررویی می گفتی کی حال داره الکی تا شب گشنگی بکشه؟...

۵. گوشتهایی که از حرام بر بدنت روییده رو آب کنی تا به استخوان برسه و گوشت تازه جای اون رو بگیره.یعنی واقعاْ فکر می کنی دستی که سلولهاش از مال حرام به وجود اومده باشه می تونه به درگاه خدا بلند بشه؟چشمی که سلولهاش از غذایی که بی افت توی رستوران بهت داده  تغذیه کرده باشه٬می تونه از خوف خدا اشک بریزه؟

۶. همانطور که بدنت به راحتی ناشی از گناه عادت کرده٬تقید به طاعت و عبادت خدا رو هم بهش بچشونی.معلومه که سخته آدم صبح زود برای نماز صبح بلند بشه.معلومه که روزه گرفتن و هیچی نخوردن سخته٬ولی باید انجام بشه چون فرمان خداست.این رو باید توی گوش بدنت و وجودت فرو کنی.

می دونم که کارهای سختین٬ولی باید انجام بشن.چون راه دیگه ای نیست...هیچ راه دیگه ای نیست...تمام راههای دیگه بیراهه ن...

اما یه جای امید هست.اونم اینه که الان ماه رجبه.اصلاْ ماه توبه ست.ماه مغفرته...ماهیه که شما خیلی آسونتر گناهکارهای کثیفی مثل من رو می بخشین...اصولا گذاشینش برای اینکه کسانی مثل من هم بتونن به سمتتون برگردن.یه چیزی مثل فروش فوق العاده ی فروشگاههای بزرگ که به کسانی که درآمدشون کمتره هم فرصت خرید کردن رو می ده...

دارم می آم...شنیده ام که راههای رسیدن به شما به تعداد آدمهائیه که به سمتتون می آن..."هرکس به طریقی صفت حمد تو گوید"...خوب اینم روش منه.از مغز سیستماتیک و منطقی من بیشتر از این نمی شه توقع داشت.عادت کرده که هرچیزی رو درقالب نمودار و جدول دربیاره...می دونم که "پای استدلالیون چوبین بود"...می دونم که رابطه با شما در قالب جدول و نمودار نمی گنجه.ولی من اینطور راحتتر می تونم حساب کارهای خودم رو نگه دارم...پس تلاشم رو ازم بپذیرین و درش اثر قرار بدین.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:56  توسط آتوسا  | 
ترس؟... چرا باید بترسم؟

نمیترسم چون دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.نمیترسم چون اینهمه سال بدون شما زندگی کرده ام و آب هم از آب تکون نخورده.نمیترسم چون در تمام اون مدت که ازتون رو برمی گردوندم٬اون موقعهایی که به همه چیز علاقه نشون می دادم بجز شما٬هیچ اتفاقی نیفتاد...حالا چطور ممکنه حالا که دارم میام به سمتتون طوری بشه...بترسم که قبولم نکنین؟نه٬نمیترسم... چون شنیده ام که گفته اید:" لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم٬لماتوا شوقاْ "٬یعنی اگه اونهایی که از من رو برمی گردونن می دونستن که من چقدر بهشون مشتاقم٬از شوق قالب تهی می کردن.

از من "مدبر"تر؟...از من پرروتر؟...از من دورافتاده تر؟...منی که سردسته ی غافلهام؟منی که خودتون بهتر می دونین چه موجودی هستم؟

می دونم که اولین کاری که باید بکنم توبه کردنه...توبه یعنی بازگشت...یعنی اینکه من از تمام کارهای زشتی که تا به حال کرده ام پشیمون باشم و تصمیم اکید بگیرم که دیگه تکرارشون نکنم...ولی در این هم چیزی هست که مایه امید موجود کثیفی مثل منه.این که می دونم که این بازگشت من اولین قدمی نیست که برداشته شده.اولین توبه (بازگشت) از سمت شما بوده.اینکه شما من رو به حال خودم رها نکردین.اینکه شما از بین اینهمه موجود جهان من رو دیدین.از حال و روز زارم دلتون به رحم اومد و به سمت من توبه (بازگشت) کردین...یعنی اینکه روتون رو که از من برگردونده بودین و به خاطر همون من اینقدر توی منجلاب فرو رفته بودم٬ دوباره به سمت من برگردوندین و باعث شدین که من به خودم بیام...باز هم مثل همیشه این شما بودین که اولین قدم رو برداشتین.درست مثل خلق کردن ما. به قول مولانا:

ما نبودیم و تقاضامان نبود         لطف تو ناگفته ی ما می شنود

ما چه می دونستیم این دنیا و زنده بودن اصلاْ چی هست؟چه برسه به اینکه بدونیم این دنیا مقدمه ایه  برای رسیدن به یه زندگی بهتر...یه فرصته برای دست یابی به زیباییهایی عظیمتر.

حالا تازه اینقدر مهربونین که می گین:" خیلی خوب٬من خلقت کردم٬حالا هم به سمتت توبه (بازگشت)کردم تا تو این فرصت گرانبهای بازگشت رو به دست بیاری".اونوقت آخرش هم می گین: ان الله یحب التوابین" یعنی من توبه کننده ها رو دوست دارم؟!...من چکار کرده ام که باید به خاطرش دوستم داشته باشین.همه ش که کار خودتون بوده!

از چی این راه باید بترسم؟ از همراه بودن با شما؟ از راهی که اولش با شما بوده و آخرش هم به شما می رسه؟من اصلاْ چه می دونستم توبه چیه؟ بازگشت چیه؟خودتون برم گردوندین٬خودتون کتاب "چهل حدیث"امام خمینی رو توی اون کتابخونه گذاشتین تا اون حدیث حضرت علی(َع) رو بخونم و بفهمم توبه یعنی چی؟حالاش هم این شمایین که این فکرها رو به ذهنم می ندازین تا ناامید نشم.

خدای خوبم! خوشحالم که من رو دیدین...و ازتون می خوام نگاهتون رو برنگردونین...بذارین این حس زیبایی که دارم برای اولین بار در این زندگی پر از گناه و نکبتم تجربه ش می کنم٬برای همیشه توی وجودم پایدار بمونه.

این وبلاگ حرفهای روزانه ی من با شماست...می خوام مسیر بازگشتم به سمت خودتون رو روز به روز ثبت کنم.هر روز می نویسم.می نویسم که چکار کرده ام تا به شما برسم...افتان و خیزان به سمتتون می آم...صدام رو بشنوین.من در کمال سلامت جسمی و درحالیکه جوانم و و ظاهراْ فاصله ی زیادی با مرگ دارم (مگر اینکه اراده ی شما چیز دیگه ای باشه) از تمام گناهانم توبه می کنم...اینقدر میام تا بهتون برسم.و این رسیدن به شما اولویت اولمه.مهمترین کار زندگیم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:26  توسط آتوسا  | 
امروز هم نماز صبحم قضا شد...

ساعت زنگ زد. موبایلم هم آلارم داد...بلند شدم .زنگ ساعت رو گرفتم.آلارم موبایل رو هم قطع کردم... و دوباره خوابیدم...

ماهها پیش رهسپار اینجا رو به من داد که توش بنویسم.می خواستم یه وبلاگ داشته باشم و توش بنویسم،ولی این بلاگفا هی ارور می داد.اونم وبلاگ خودش(همین وبلاگ) رو به من داد و گفت:اگه مشکلت فقط نوشتن توی وبلاگه بیا این مال تو. گفت با برنامه برو جلو و به آسمون نگاه کن.اونجا نورهایی هست که راه رو بهت نشون می ده...خیلی چیزهای دیگه هم بهم گفت که الان دیگه یادم نیست.خیلی وقت بود که می خواستم بیام و بنویسم،ولی فرصت نمی شد.ولی الان دیگه به بالاترین حد تنفر از خودم رسیده ام...به نقطه عطف منحنی وجودم.به جایی که دیگه تحمل خودم رو ندارم...یا باید عوض شم یا ...

می خوام آدم شم.می خوام بدونم و بخونم و یادبگیرم.می خوام از این منجلاب کثیفی که توش گیر کرده ام نجات پیدا کنم...

انگار واقعاً یه خبرایی هست...انگار واقعاً دنیا بجز این چیزهایی که من تا حالا برام مهم بوده چیزهای دیگه ای هم داره.انگار همه چیز اون چیزهایی که من می بینم و می شناسم نیست...می رم تا کشفشون کنم...تنهای تنها.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:50  توسط آتوسا  |